۱۳۹۳ شهریور ۳, دوشنبه

بیماری اسلام زدگی


بیماری اسلام زدگی
·         Jahanshah Rashidian
·         ۱۳۹۳/مرداد/۳۰
 
 جنایات شنیع جهادگران اسلامی داعش در عراق و سوریه بی شک تداعی حمللات خونین مسلمانان در قرن هفتم و هشتم میلادی در خاورمیانه و شمال آفریقا است. بغیر از اسپانیا, تمام ملل شکست خورده توسط سپاه اسلام کیش تحمیلی اسلام را تا به امروز پذیرفته اند. قابل تصور است که این قربانیان اسلام, مانند ایزدیان ساکن عراق, مجبور به پذیرش اسلام بودند تا شاید از مرگ, بردگی, جزیه, آوارگی... نجات یابند. اما امروز مردم ایران در جدال حیاتی با اسلام و رژیم اسلامی هستند و لذا این سؤال بیش از هر زمان مطرح است که چرا بعد از خروج فیزیکی مهاجمین داعشی اسلام صدر اسلام در قرن نهم میلادی و استقلال نسبی سیاسی ایران، مردم ایران با وجود آگاهی از جنايت, تحقیر, تخریب, غنیمت گیری, برده گیری٫ جزیه و تجاوز مسلمانان اشغالگر به مال و ناموس اجداد خود, اسلام را طرد نکردند و آئين بدوی اسلامی- قبیله ای اشغالگران توانست استيلای خود را بر تمدن پيشرفتۀ پارسيان شهرنشین به نحوی تحميل کند که تا به امروز نيز بخش اعظم جامعه را در بند جهل, عقب ماندگی, خود - و- دگر آزاری, زن ستیزی و از خود بيگانگی نگاه داشته است؟ چگونه مهاجمین ایران ستیزی را مانند علی, حسین و حسن,  که به گواه تاریخ قاتلان اجداد ایرانیان بودند, همین ایرانیان هنوز تقدیس میکنند؟  
اما در مورد پذیرش این آئین بدوی پرسش های بی پاسخ بسياری داريم. براستی چرا ايرانيان حتی بعد از پايان حاکميت دو قرن اسلام باز خفت شکست را توجیه و حتا این آئین را با اراده خود پذیرفتند ؟ بنظر من، يکی از دلايل نداشتن پاسخی برای اينگونه پرسش ها آن است که مطالب نوشته شده بوسيلۀ مورخان برای قرن ها در زير سانسور مذهب و خود سانسوری ايرانيان مدفون شده و راه برای مطالعۀ چرائی تسليم پذيری ايرانيان در برابر متجاوزان بسته بوده است.
ولی اکنون جنايات حکومت جمهوری اسلامی, قرینه سازی های اسلام توسط داعش در منطقه, طالبان در افغانستان و پاکستان, بکو حرام در نیجریه و دهها گروه تروریستی اسلامی و جهادگرا فاجعۀ حملۀ مسلمانان صدر اسلام و چگونگی تحميل اسلام در ايران را در خاطرات تاریخی ما تداعي میکنند. به عبارت ديگر، اینکه چگونه نیاکان ما تسلیم مسلمانان و آیین جاهلیت آنان شدند امری است قیاس پذير و ما می توانیم، با توجه به قساوت حکام رژیم اسلامی و جهادگران اسلامی, مثلا داعش، تصور کنیم که آیین جاهلیت با چه قیمت سنگینی توسط مسلمانان بی رحم بر نیاکان ما تحمیل شده است.
منظور من از این نوشته معرفی یک فاکتور روانشناسی تسلیم پذیری است که میتواند خود-تخریبی ایرانیان را مطرح کند. مذهبی که بیشترین اسیب های انسانی، مالی و فرهنگی را به ایرانیان تحمیل کرده  و تا به امروز در جهت تخریب حیات ایرانیان بوده,  هنوز هم در قاموس رژیم اسلامی, جنایت, غارت, تجاز و سرکوب رایج هستند. چگونه میتوان تصور متعارفی داشت که ایرانیان برای قاتلان اجداد خود، متجاوزین به خواهران و مادران آنان، مخربین تمدن و شهرها و دهات خود, غارتگران ثروت اجداد خود امروز عزاداری و آنان را تقدیس ولی اجداد "مجوس" خود را تحقیرکنند؟ آیا این سرشت نا متعارفی را نمیتوان در سطح جامعه یک بیماری تسلیم پذیری نامید؟
در عين حال، هدف این نوشته بهيچ روی نفی مقاومت ایرانیان و کم بها دادن به انسان هائی اسطوره ای که تن به خفت تسلیم پذیری ندادند نیست، بلکه قصد تحلیل خصلت تسلیم پذیری به عنوان پدیده ای روانشناسی است که می تواند دلايل از خود بیگانگی ما را توضيح دهد. به عبارت ديگر، قصد توضيح یک سیندروم است که ظاهرا در سرشت انسان مخمر است و میتواند انگیزه پاتولوژیک یک عشق مظلوم به ظالم شود. مسلما این پدیده موارد خاص اسطوره های مقاومت ایرانیان را در برابراسلام تحمیلی در ١٤ قرن پیش شامل نمیشود
****
تسلیم پذیری پدیده ای بيمارگونه است که خصلتی غريزی ـ اجتماعی دارد و در آدميان از سرچشمه هائی اجتماعی مانند ضعف و فقر سرچشمه گرفته و انسان را تا مرز خود بیگانگی و قعر مذلت و گناه پذیری در برابر" ظالمان " فرو می کاهد؛ تسلیم پذیری احساس حقانیت، مقاومت و شهامت افراد را در برابر خواسته های تحمیلی " ظالمان " از بين می برد تا جائی که ظالم تقدیس و مظلوم بنده میشود.
تا آنجا که به بخش غريزی ساختار موجود زنده مربوط می شود، تسلیم پذیری برای هر موجود حد و مرزی دارد. حیوانات، بنا بر میزان ترشحات هرمونی نوع و نژاد خود، تا حدودی رام می شوند ولی در هنگام مخاطره در آنها واكنش هاي فيزيولوژيكی و تغييرات هورمونی خاصي به صورت خودكار اتفاق ميافتند که یا از خود دفاع می کنند و یا از حوزۀ خطر دور می شوند و راه سومی بنام تسلیم پذیری مطلق براي آنان وجود ندارد.
اما حد تسليم پذيری در انسان تا حد مطلق میتواند پدید اید. يعنی، انسان تنها موجود زنده ایست که ممکن است تن به تسلیم پذیری مطلق دهد. و اين امر با بخش اجتماعی اين پديده در حوزۀ فرهنگ، اخلاق، سنت و مذهب تشدید میشود. در يک وضعيت عادی اجتماعی، «اخلاق عرف» همواره مقاومت در برابر زور را تحسین می کند و اين امر در هیچ فرهنگی عملی زشت و غیر اخلاقی محسوب نمی شود. اما همين «اخلاق عرف» می تواند تحت الشعاع پدیده تسلیم پذیری از مسیر طبیعی و عقلانی منحرف شده و از مقاومت عاری شود.
در کشورهای اسلام زده, مذهب موجب می شود تا قاطعانه در برابر زور مقاومت نكنیم، دراینجا تسلیم پزیری ما, بجای احساس حقارت, به نوعی احساس غرور و ثواب تبدیل میشود. اين احساس کاذب جای احساس نخستين را میگيرد و با تلاش و مغز شوئی قشرذینفع روحانیت به تدریج تبديل به اخلاق عرف میشود.
اساس اديان تسليم پذیری است. پیدایش مذهب خود ریشه در تسلیم پذیری انسان اولیه انسان در برابر خشونت ماورای دفاع است. بقول فرويد: «بشر بدوی فکری بجز بقا نداشته، چنین انسانی قدرت جدال و استنباط عقلانی در برابر خشونت طبیعت را نداشت و چون برای درک رابطۀ علت و معلول نيازی به منطق عقلانی نداشت, ترس او زمینه ساز مذهب و خدا شد. منطق علت - معلول اصولاً با معیارهای بشر متمدن مطرح میشود اما انسان غیر متمدن به دلیل ناتوانی عینی خود در شناخت طبیعت به اجبار بفکر ساختن ابزار و منطقی می شود تا طبیعت را مهار و یا توجیه کند». فروید واژۀ «توتميزم» را بکار می برد تا اولين انگیزه را در پيدايش باورهای مذهبی توجیه کند ــ «توتم» می تواند شیئی، گیاه و حیوانی مقدس تصور شود که قادر است سمبل بقا و کمک به انسان های اولیه باشد. در عين حال، و به قول فروید، هر «توتم» ـ طی پروسه ای ـ به «تابو» تبديل می شود و به سطح مفهوم اسرارآميز، خطرناک و وحشتناکی رشد می کند که نزديک شدن به محدوده و ممنوعیت تابو را ممنوع می سازد. در این پروسه خدایان, پیغمبران, امامان... پدید میایند.
فرويد پيدايش پديده دين را نيازهای روانی و عاطفي میدانست؛ که کودک خیلی زود به وجود پدر و مادر خود پی مي برد و برای ادامۀ بقا خود را نيازمند محبت و پشتيباني آنان مي بيند. مثلا پسر خردسال پدرش را مظهر توانائی می بیند و خود را در برابر او کوچک و ناچيز مي يابد. بعد ها که کودک به نوجوان و جوان تبديل مي شود، قدرت ها و توانايي های پدر را به خدا یا خدایان انتقال مي دهد و در برابر اين ( قدرت مقدس شده ) چاره ای جز تسلیم پذیری برای خود نمی بيند.
 
اما در اين روند آنچه نقش اولیه را بازی می کند عامل ترس است. اسپنسر که پايۀ نظر هاي مربوط به «خدا پرستي اوليه» يا پرستش نياکان را بر افسانه ها و داستان های يونان و روم باستان ربط میدهد. او از اسطوره ها يا افسانه هاي کهن عبريان يا يهوديان باستان نيز استفاده کرده است، مي گويد: «انسان هاي پيش از تاريخ نه تنها به ارواح مردگان احترام مي گذاشتند بلکه به شدت از آنها می ترسيدند» .وی ترس را يکي از پايه هاي اساسي بسياری از اديان مي داند. و دقیقاً چنین ترسی خود عامل تسلیم پذیری هم هست. روانشناسی مدرن تسليم طلبی غیر متعارف را استکهلم سيندروم (١ ) می نامد که این نام به زنی گروگان گرفته شده در شهر استکهلم اشاره می کند که عاشق رباينده تبه کار و به غایت ظالم خود می شود.
 
اين پديده در طول تاريخ از عوامل روانی تسلیم طلبی و وفاداری بيمارگونه به ظالمان, توانگران, مهاجمان, مرام های تحميلی، مانند برده داری و يا ارباب رعيتی، و استیلای طبقاتی بوده . بدترین نوع ان پذیرش و حتی عشقی پاتولوژیک به  اسلام تحمیلی بوده است که بزرگترین جنایات را در تاریخ بشری کرده است. خود بيگانگی، بی ماهيتی و مسخ شدن در سيستم های توتاليتر اشغالگر و حتی خدمت بی جیره و مواجب تا حد تبديل شدن به زائده ای وفادار به مذهب یا سیستم تحمیلی همگی از علائم سیندرم استکهلم یا به تعبیری بیماری تسلیم پذیری هستند.
شاید ترس از "خفت" ترسيدن یکی از محرک های اوليۀ اين تسلیم پذیری و وفاداری بيمارگونه باشد. در واقع ترس از ترسیدن ـ که احساسی "بد" است از طريق اين دگرديسی به احساس "خوب" وفا داری مبدل مي شود. تا اينجا، روند تبديل به روانشناسی فردی انسان ها مربوط می شود اما فاجعه از زمانی شروع می شود که این احساس، نه بر اساس منطق عقلانی جامعه، بلکه بدليل وجود «سنت پیگیر» در جامعه مستقر شود و ترس از «ظالمان» را به یک تابوی خلل ناپذیر تبدیل کند. به عبارت ديگر، این پدیده مانند هر پدیده ای می تواند یک « پارادیگم“ اجتماعی شود که عبور از ان آسان نیست.
شاملو, بر خلاف خیل شاعرکان وطن فروش و مجیزگوی اسلام و عرفان, درشعری بیماری تسلیم پذیری و عواقب شوم آنرا سروده است:
«... عمر جهان بر من گذشته است. نزديک ترين خاطره ام خاطرۀ قرن هاست. بارها به خونمان کشيدند، به ياد آر، و تنها دست آورد کشتارشان نان پارۀ بی قاتق سفرۀ بی برکت ما بود. اعراب فريب ام دادند. برج موريانه را به دستان پر پينۀ خويش بر ايشان در گشودم. مرا و همه گان را بر نطع سياه نشاندند و گردن زدند. نماز گزاردم و قتل عام شدم که رافضی ام دانستند. نماز گزاردم و قتل عام شدم که قرمطی ام دانستند. آن گاه قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم و اين کوتاهترين طريق وصول به بهشت بود! به ياد آر که تنها دست آورد کشتار، جل پارۀ بی قدر عورت ما بود. خوش بينی برادرت ترکان را آواز داد تو را و مرا گردن زدند. سفاهت من چنگيزيان را آواز داد، تو را و همه گان را گردن زدند. يوغ ورزاو بر گردنمان نهادند، گاو آهن بر ما بستند، بر گرده مان نشستند و گورستانی چندان بی مرز شيار کردند که باز مانده گان را هنوز از چشم خونابه روان است...»
حال به ماجرای تسلينم پذيری ايرانيان در برابر مسلمانان مهاجم و دين شان برگرديم و به اين چند نکتۀ اوليه توجه کنيم:
١. در زمان پيدايش اسلام در عربستان، ساختار اجتماعی اکثريت اعراب بدوي فاقد معرفت انسانی بود. اکثر اعراب ارزش هاي فرهنگی را نمي شناختند و در بيابان هايی خشک و بی حاصل با فرهنگي بسيار خشن و بدوی زندگي ميكردند. معدود جمعيت شهر نشين نيز فاقد يک نهاد سياسی بود. ظهور اسلام اولين تشکل سياسی اعراب را باعث شد. اما صدور اسلام تنها دليل هجوم اعرب به ايران نبود؛ لشکريان اسلام از يکسو با انگيزۀ تحميل اسلام حمله کردند و، از سوی ديگر، با ولع بدوی ساختاری خود. بخصوص که غارت و برده سازی زنان و کودکان ایرانی برای اعراب اصلاً عملی غیر اخلاقی و ناپسند نبوده و ایات متعددی در قران مشوق اعراب نیمه وحشی بوده است (٢). ترکيب اين دو انگيزه ( صدور اسلام و غارت ایران) تنها تفاوتی است که اين تجاوز را از حملات کسانی چون چنگيز و تيمور متمايز مي کند: اعراب نه تنها مانند مغول ها کشتار و غارت کردند بلکه ماهيت ملل مغلوب را منقرض و ماهيتی بيگانه و بدوی بر آنان تحميل کردند تا حتی بعد از خروج فیزیکی, این ملل هرگز کمر راست نکنند.
٢. دین اسلام تا حد یک نظام اجتماعی در تمام شئون فکری و عملی انسان مداخله می کند و پيروی کردن مطلق و تسلیم پذیری از قواعد واجب اصول اسلام است. اسلام به گمان من محدود به دین نیست بلکه یک نظام سیاسی - اجتماعی بدوی است. سنت قبیله ای اسلام فاقد واژه ایست که اراده عقلانی فرد و یا آزادی قوم و یا ملت دیگر را هم طراز ارزش های اسلامی بداند و مهمترین تجلي طبيعت انسان تسلیم پذیری او به خدا و حاکمیت اسلام است: ال-اسلام-و-ال دوله. یعنی اسلام از دولت و سیاست جدا نیست.
٣. تسلیم شدن ایرانیان تا حد حفظ آئین بدوی اسلام محدود به دوران استیلای حضور فیزیکی مهاجمان مسلمان نبود,حتی به بدلیل ترس از جانشینان مسلمان ایرانی آنان نیز نبود, بلکه در وهله اول عشق پاتالوژیک به اسلام بود, که با وجود ثمرۀ عینی مضرات اسلام در زندگی روزمرۀ, آنرا حفظ کردند. این بیماری مزمن تسلیم پذیری در نزد ايرانيان مغلوب امروز هم ادامۀ پارادایگمی اجتماعی است که پیدایش آن با ترس از شمشیر مسلمانان مهاجم شروع و سپس به عشق بيمارگونه به آیین همان مسلمانان منتهی گرديده است. و این احساس "خوب ثواب " پر دوام ترین نوع تسلیم پذیری است که نیاکان ما را از هزار و چهار صد سال پیش تا کنون به تسلیم پذیری مطلق در برابر مذهب و استیلای مهاجمان مسلمان عرب واداشته است.
٤. برای اثبات اين عشق بيمارگونه چه دلیلی بهتر از اين که بعد از پايان دورۀ حاکميت اشغالگران مسلمان نیاکان ما آیین آنان را کماکان حفظ کردند و ارزش های آن را رواج دادند، تا حدی که به مرور زمان اين ارزش ها بخشی از اعتقادات و تابوهای ملی آنها گردیدند؟ پیدایش این پروسه با تحمیل و تحقیر ایرانیان "عجم " توسط مهاجمین مسلمان آغاز شد و به اعتقادی کور و وفاداری مطلق به اسلام آنان مبدل گرديد؛ تا جائیکه برخی ایرانیان "ناسیونالیست" حساب "اسلام عزیز" را از "اعراب تازی" جدا کردند. در این میان، موتور محرک این مکانیسم غیر متعارفی در سیندروم استکهلم نهفته است که رد پای خود را در تمام فرهنگ، ادبیات و اندیشۀ ما بعد از تراژدی هجوم اعراب مسلمان بجا گذاشته است.
٥. ما در اين مورد در تاریخ گذشته و معاصرخود نمونه های بسياری داریم: از آنانی که دشمن پرستی را آیین خود کرده اند و تا حد مرگ وفاداری به سیستم توتالیتر را با خود به گور بردند. تاریخ دانان می توانند این «سیندروم» را نزد بسیاری از افراد سرشناس ایران در حوزه سیاست, هنر, شعر ....بررسی کنند اما آنچه در خاطر نسل ما باقی مانده است دشمن پرستی خود فروشانی, حتی, "سکولار, ملی, چپ " در برابر "امام" خمینی و نهضت اسلامی اوست؛ بطوری که اگرچه تعدادی از اعضاء اين دشمن پرستان به دستور خمینی کشته شدند, بقایای آنان کماکان بصورتی بیمار گونه در هر انتخابات و جنگ قدرت در میان بازماندگان رژیم خمینی از «پویندگان راستين خط امام» مانند مصطفی معین، میر حیسن موسوی, حسن روحانی, و بازماندن فکری مهاجمین مسلمان در قرن هفتم میلادی مانند بنی صدر, احمدی نژاد, خاتمی, رفسنجانی... دفاع می کند. حمایت بی قید شرط از رژیم اسلامی توسط  افراد  نامسلمان که در ایران هم زندگی نمیکند میتواند به دلیل مزدوری و یا اثرات سیندروم استکهلم باشد: سرسپردگی این افراد به ظالم نباید صرفاً به دلائل مادی و ایدئولوژی باشد بلکه می تواند تجلی سیندروم استکهلم هم باشد. این فاکتور روانی در طول تاریخ بعد از اشغال اعراب مسلمان عاملی است که مانع باز سازی ماهیت و استقلال فرهنگی ما بوده است.
باری، بنظر من، امروزه، هجوم تازه نفس حکومت اسلامی در ایران ما را تکانی داده است تا مقداری به خود و گذشته و ماهیت واقعی خود فکر کرده و آیندۀ دیگری را آرزو کنیم. ولی هنوز بسیاری از ما با این سیندروم و آثار بیمار گونه اش بر خورد جدی نکرده. هنوز هستند کسانی که حقایق را با سماجت انکار می کنند و برای برگشت آب خون الود به اين جوی تاريخی کور کورانه راه تسلیم پذیری نیاکان را ادامه و توجیه میکنند.
دریغا حتی بعد از تراژدی جمهوری اسلامی، برخی از روشنفکران سکولار خارجه نشین ، با وجودی که در خارج از ایران بسر می برند و خيری از اين رژيم عايدشان نمی شود، ترس از رژیم هم نباید فاکتور عمده ای باشد، با وجود صد ها ایه قرانی که کشتار نا مسلمان را دستور میدهند, کماکان با هزار دلیل به حمایت خود از بقا رژیم اسلامی و اصلاح پذیری ان نوعی ایمان مذهبی نشان میدهند! آیا در ایمان اینان سیندروم استکهلم یا بیماری تسلیم پذیری هویدا نیست؟
 
Stockholm Syndrome -۱
٢- مثلاً، آیۀ ۶۷ سورۀ انفعال و ایات ۱ ،۱۶، ۱۹ تا سوره فتح، غنائم جنگی بدست امده در جنگ با غیر مسلمان را
ودیعه ای " حلال" نامیده است (تاریخه، تحول و سیر تکامل شیعه گری ازدکتر مسعود انصاری، ص. ۱۵).
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر